چقدر این قلم به کندی و اشفتگی به حرکت در می اید.
اینگار قلم دلهره گفتن دارد ، دلهره ای که، زبان از قلم دل سوخته ستانده .
دلهره قلم اب سردی بر قلب سوخته ام می ریزد که فقط اتش انتظار تاوان مقابله با ان رادارد.
باران این مونس همیشگی از پس پنجره ای که در کنار ان احساساتم را به دست باد می سپاردم یسار بدنم را به اب آسمانیش غسل می داد ، بی انکه توجهم به انتظارش به جای دیگری روانه شود. |